سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

تابستانه‌ هایت 93

1393/5/18 16:01
نویسنده : موژان
330 بازدید
اشتراک گذاری

سلاام بر عزیزکم

این چند هفته اخیر اوج خیلی از کارها و برنامه هایی بود که داشتیم و برای همین من وقت نکردم که به روز اینجا برات بنویسم . می‌تونم بگم که نیم های ماه رمضان بود که  ما تصمیم گرفتیم  اسباب‌کشی کنیم . این خونمون کمی دورتر به مامی اینا هست اما بزرگ‌تره و بابایی و شما اتاق‌های خودتون رو دارید و  کمی راحت‌تر شدیم  از نظر جا. عزیزم ما که این چند وقت همش در حال کار کردن و  جا به جایی و خرید و ... بودیم . از یک طرف سر کارم از یک طرف کارهای خونه و از یک طرف هم شما که کلی دلت بازی می‌خواست و کلی هم اتاق جدیدت رو دوست داشتی. کلی وروجک بازی در می‌یاوردی و ... کارهای جالب می‌کردی و بعضی وقتا هم شیطونی‌های ناب از جنس خودت. مثلا دیروز که بابایی داشت با چسب کار می‌کرد پاتو فروکردی در چسب و بعد دستت رو زدی به چسبا و به صورت و موهات کشیدی که همه اینا در مدت کمتر از دو ثانیه شد و من شما رو تازه از حموم اورده بودم و لباس پوشیده بودی یعنی من هنوز حتی لباسامو هم تنم نکرده بودم و بابایی هم از سرعت شما هیچ کاری نتونسته بود بکنه . حالا فکرشو بکن که مگههه این چسب راحت پاک می‌شد؟؟؟؟؟؟ تازه می‌خواستی من و دلداری بدی هی می‌گفتی خوب خوب و سرت و به اشاره اینکه چیزی نشده و خوبه تکون می دادی:))))) دیگه بگم که کلییی دوست داشتی توی اسباب کشی کمکمون کنی و ....

اما بگم از این چند وقت که کجااها رفتی . راستش اولیت تاتر و دومین تاتر و رفتیم با هم که اولیش رو با امین جون گل پسر عمو وحید و خاله مریم رفتین و دومیش رو هم با مارینا دختر نازی خاله مریم دوست من و عمو مجید رفتیم اولیش اسمش بود قندک و دومیش اسمش بود  آی قصه قصه  بود  که کلییی دوست داشتی.

دیگه بگم که برای اولین بار شب عید فطر دختر عمه نازت تسنیم و دیدیم و کلا بعد از ماه‌ها مادر بزرگ پدر بزرگ و عمه سارا رو دیدیم که ایران نبودن و  عمه جونت و دخترش رو که کوتاه مدت اومده بودن دیدیم

فرداش یعنی روز عید رفتیم با مامی و باباشی و خاله ملی و بابایی پارک جنگلی کوهسار و کلی بازی و شیطونی کردی اونجا

برای اولین بار روز پنجشنبه 16 مرداد هم بردیمت شهر بازی ارم و کلی کیف کردی برای خودت و ترن هوایی سوار شدی و گفتی که نمی ترسی و بزرگی :)))

توی این تابستون اولای تیر ماه دوباره موهای قشنگت رو برای دومین بار کوتاه کردی و  گل پسر خوشتیپ من شدی

کلی بازی و شیطنت‌های جدید یاد گرفتی و کلی هم ماشین سواری حرفه‌ای کردی یعنی خودت دنده ماشینت رو عوض می‌کنی و گاز می‌دی و ...

می‌تونی هر کلمه ای رو که بهت می‌گیم تکرار کنی ولی هنوز هم از حرکات اشاره و زبان شیرین اشاره خودت استفاده می‌کنی:))))

تازگی‌ها دل کوچولوت زودی  تنگ می شه و دوره رو تاب نم‌یاره و خیلیییی حساس شدی مخصوصا اگر که کسی بیاد پیشمون یا بریم جایی مثلا چند وقت پیش رفتیم خرید یکی از آشناها یک دختر بزرگ‌تر از شما داشت و اونم چون کالسکه نداشت توی کالسکه شما نشست و کلی با هم دوست شدین موقع رفتن گریه می‌کردی که نرههه و تا بابایی از خونه پاشو بیرون می زاره گریه می‌کنی که تو رو ببره یا نرهه . خلاصه که این کارارو تازگی‌ها می کنی و دل کوچولوت زودی تنگ می‌شهه و ....

یگه بگم که دلبری می‌کنی و تمام وسائل مامان و به خودت آویزون می‌کنی و ادای بابایی رو  در می‌یاری و کلا هر کاری می‌کنیم شما هم همون کارو انجام می‌دی .

عاشقتم عشقم و سلامتی رو برای شما و همه بچه های این دنیا آرزو دارم

 

 ترن هوایی - پارک ارم 16 مرداد 93

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامانی باران
21 مرداد 93 1:18
گل پسر خوشگل خاله دیگه رسما آقا شدی! قربون اون خنده های شیرینت برم... نوش جونت بستنی خاله جون... آخه انقدر شیرینی که مامان شیطنت هات هم یادش میره و خسته نمیشه عزیزکم خونه نو مبارک! اتاق نو مبارک! انشاءالله خوش یمن و پر برکت باشه این تغییر و تحول براتون
موژان
پاسخ
مرسی خاله جونم. ممنونم زود بیایین پیشمون با باران جون که با هم بازی کنیم و شما هم اگه خدا بخواد دو کلمه اگه ما اجازه بدیم بهتون با مامانم حرف بزنین
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد